ملکه گورستان
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با باران   
 
 

يك روز

شايد يك روز

همراه پرواز پرستوي عاشقي

واژه لبخند به سرزمين سوخته من باز گردد

اميد كوپه در را بفشارد

و سپيدي جاي تمامي اين سياهي ها را پر كند

آن روز بر مردگان نيز

سياه نخواهم پوشيد

حتي بر عزيز ترينشان

                                         (؟)

 


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

 

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته است

تمام راه به يك چيز فكر مي كردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد

خطوط جاده در اندوه ، دشت ها گم بود

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته است

و هيچ چيز ، نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش

، نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ ، اين گل شب بوست

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي رهاند.

                                                                                 (سهراب سپهري)


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

 

آدم بايد چه جوري باشه ؟

اگرسر بزير و متفكرو توي خودش باشه مي گن :افسردگي داره، روانيه ، سيماش قاطيه !

اگر بگوو بخند و شاد و شنگول باشه ، مي گن : جلفه ، دلقكه ، هجوه  !

اگر چاق و اضافه وزن داشته باشه مي گن: شكمونه ، پر خوره ، مال مفت خوره !

اگر لاغر وجمع وجور وميزون باشه ، مي گن :كنسه ، نخوره ، حمال و وارثه   !

اگر از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره مي گن  : جنجاليه ، با  همه دعوا داره ، خروس جنگيه !

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، مي گن : بي عرضه است، حيف نونه، دست پا چلفتيه !

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، مي گن : اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه !

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، مي گن : پول پارو ميكنه ، اهل بندوبسته !

اگر اهل بريز و به پاشو ولخرجي نباشه مي گن : پولاشو انبار ميكنه ، جون به عزرائيل نميده !

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه مي گن : معاشرتيه، فوق العادست، دوست داشتنيه !

و بالاخره اگه راست و درست و بي كلك باشه، مي گن : هيچي نمي شه به درد لاي جرز ميخوره !

 

 


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

خواب هاي رنگين من

چند صباهيست خواب هايم رنگين شده اند ، نمي دانم اين نشانه چيست شايد نشانه ايي باشد ... نشان يك آواز دوباره ، نشان يك پرواز بر روي رويايي دوباره. و شايد شبح يك كبوتر پيام اورباشد از سوي نسيم صبحگاه ، يك زندگي دوباره. چند صباهيست اشك هايم شيرين شدند و لبخند هايم رها از قفس اندوه. غصه هايم ديگر قصه اندوه نمي سرايند و شكوه از خزان ، چمن زار شوقم نمي كنند لبخندهايم از تابوت ، تاريخ ، افسانه به خاك نشسته بيرون جسته اند و سرود واقعيت را مي سرايند اه كه چه شيرنند خواب هاي رنگين و اما..........و


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

 

به نام انكه انسان را افريد تا ________________________________________ امشب در سكوت خود پناه بردم چرا كه ديگر رمقي در من نمانده تا با افكارم كه مرا چون ، جلادي به تيركي به سلابه كشيده دست و پنچه نرم كنم. نمي دانم داستان زندگي ام از كجا و چرا اغاز شده است وبه كجا ختم مي شود . ديگر گناه از نا گناه را نمي شناسم چرا كه گناه را نمي شناسم هر لحظ به مسيري ي پيچم بي انكه مقصدم را بدانم . من كي هستم انساني پاي بند اعتقادات ، دين و اخرت ويا در بند دنيا ويا در بينابين اين دو . به راستي كدام يك بهتر است تا مقصدم را بيابم ايا عاشق شدن گناه هست اگر هست پس چرا عشق به وجود امده واگر نيست چرا ديدكاهه به ان نا ثوابانه است اگر عاشق شوم وان را بر زبان نياورم چه ايا باز هم گناه كارم مرا ياري كنيد


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

 

امروز هم مانند روزاهای دیگر ه پایان رسید ومن در این فکرم که فردا هممانند امروز به پایان می رسد و ندایی می اید که هر روز برای همان روز هست .

به ياد كودكي مي افتم كه همه روزم بهتر از روز قبل بود چرا كه چيزي به نام غم و ناميدي را نمي شناختم شايد از ترك ديواري به خنده مي افتادم و از بارش اولين برف زمستاني به حيرت مي افتادم اما حال چي .........

كاش كودك مي شدم و ...........

كاش.......


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

 

*         

 

هجرت

 

امروز صبح با ديدن برگهاي زرد و خشك درختان باغچه فصل خاكستري پاييز را حس كردم. فصل زيباي

تابستاني من دارد كم كم ، كوله بارش را مي بندد.

تابستان پادشاه سال من است ، چرا كه در شبهايش به ستارگان چشم مي دوزم تا شايد طالع خود را ببينم كه سرنوشت چه خوابي برايم ديده است .

چه مي توانم بگويم وچگونه مانع رفتنش شوم چرا كه رفتن طبيعت مخلوق است ومن هم روزي چون او مي روم ،با اين تفاوت كه او به اين سرا باز مي گردد اما من در سراي ديگر.

اي فصل سبز خواهش من هجرت ات بي خطر.

 

 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

 

کویر:

در كوير شوره زار ذهنم قدم مي زدم وبه سراب،آينده نا معلوم زندگي ام مي انيشيدم. آينده اي كه در پشت ستون هاي به فلك كشيده زجرو بي ثبا تي چون موجيودي نحيف مچاله شدهبه سلابه كشيده.

به دنبال كبوتر نامه بري مي كشتم تا زمزمه هاي ذهنم را به آن كه به او مي انديشم برساند . به دنبال چوپان ني لبمك زن راه مي افتم تا شكوه هاي قلب پر از اندوه ام را در ساز خود بدمد تا آرامش بعد از عشق را كه چون متاعي گران بها ست را در نغمه هاي او بيابم.

دوست دارم فرياد بزنم با انكه شايد مرا به رسوايي بكشاند و بگويم دوستت دارم پس دوستم بدار وبا بدي هايم بمان و رهايم مكن.


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

 

*     برگي از دفتر روزانه زندگي من

*         شب است روي تخت خوابم دراز كشيد م و از پنجره اتا ق چشم به آسمان

*         دوختم ،ليكن آسمان فضايي ست بيكران ،يك سقف و نيلگون بالاي سر من

*         پيدا اما چشم من نمي تواند آن را جز يك گنبد،دوار آبي فام ببيند با اين وصف بدانچه چشم من مي بيند ايمان دارم.

*         به صداهاي مر موزي كه اعماق روحم بر مي آمد گوش مي سپارم و با خود زمزمه مي كنم، آري معجزه اين است.

*         به صداي مادر آن هنگام كه مرا براي انجام كاري فرا مي خواند گوش مي

*         سپارم،من فرزند او كه گاهي فرشته و گاهي چون اهريمن نا خلف مي شوم.

*         صداي پدر كه هميشه رسا و زيبا ست . صداي دردل هاي برادر كه دل نواز است.

*         صداي مو سيقي كه از حياط همسايه به گوش مي رسدو كبوتراني كه از اين سو به آن سو مي روند ، گل رز هاي حياط پشتي رو به اتاقم مثل هميشه زيباتر از گذشته اند .

*         ار ي به راستي معجزه اين است.                                                  k.f                                                                                


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

 

در روز های اغازين سال جديد بی انکه در من احساسی دوانده باشد.

چرا که اين روزهاهم در پی هم می روند.

من به راستينمی دانم فلسفه زندگی چيستو انسانيت کدام هست.

به راستی سر منزل ازلی اين ادمها که هر روز با شتاب در حرکت اند به کدام سر ابديت ختم می شود.

شتابی که مانع از ديدن زندگی می شود.

نمی دانم؟.

به راستی نمی دانم اما انقدر می دانم و حس می کنم که ارزو کنم کاش در اغوش دريا می مردم و انجا ابديت ازل زندگی ام باشد .


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

 

حقیقت ...

روزی غرق در فکر ناگهان خود را در دیاری دور دست و غریب دیدم کامل مردی در کنار من است ,با نگاهی مهربان به نرمی از من پرسید چرا اینطور گرفته ای ؟

گفتم :فکرم پریشان است .گفت شاید از من کمکی ساخته باشد گفتم به دنبال حقیقت می گردم ,گفت :در خود فرو رو کلیدش را در قلبت می یابی .چگونه؟

خیالهایت را کنار بگذار و نیتت را خالص کن آنوقت حقیقت در قلبت می تابد .

پرسیدم از کجا بدانم حقیقت است که می تابد؟پاسخ داد :در این مرحله اولیا ء و انبیا را بر حق می بینی و تفاوت بین ادیان نمی گذاری یعنی به مرحله خود شناسی گام می گذاری .

مرحله خود شناسی؟

در مرحله خود شناسی می دانی از کجا آمده ای چرا به این دنیا آمده ای در این جا چه باید بکنی و بعد به کجا می روی ؟

گفتم نمی دانم در اینجا چه باید بکنم ؟گفت:به وظایفت عمل کن به دیگران خیر برسان و انسان واقعی باش.

انسان واقعی؟

پاسخ داد:کسی که به راستی نیکخو و نیکخواه باشد و از شادی دیگران شاد باشد و از غمشان غمگین با دیگران همان باش که می خواهی با تو باشند .گفتم :نشیب و فراز زندگی گاهی عرصه را برمن ترک میکند و مطمئن نیستم آیا روزی به سعادت واقعی می رسم !

گفت:در راه حقیقت سعادت واقعی بازگشت به سرمنزل ازلی است .بازگشت به همان جایی که از آن آمده ای اما دانا تر و مهربان تر ....ممنونم حالم خیلی بهتر شد اما شاید باز سئوالاتی داشته باشم می شود شما را دید با لبخندی مهربانم دستی بر شانه ام گذاشت و گفت هر وقت که بخواهی من هستم .

 


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

گريه فرشته

 و چه خوب ما با اهنگ شيطان رقص مي كنيم

در حالي كه

 فرشتگان در اتافي ديگر به بر حال ما گريه مي كنند


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

 

  سکوت هم دم ام هست 

 

شايد مرا به نا کجا اباد برساند

 

انجا که تنفر ازم بی داد کند 


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته

 

زمان تولد ، زمان مرگ...

زمان کاشت ، زمان برداشت...

زمان کشتن ، زمان درمان کردن...

زمان ویران ساختن ، زمان ساختن...

زمان گریستن ، زمان خندیدن...

زمان زمزمه کردن ، زمان رقصیدن...

زمان پرتاب سنگ ، زمان برداشت سنگ...

زمان به آغوش کشیدن ، زمان جدا شدن...

زمان یافتن ، زمان گم کردن...

زمان نگه داشتن ، زمان انداختن...

زمان دریدن ، زمان دوختن...

زمان سکوت کردن ، زمان حرف زدن...

زمان عاشق شدن ، زمان متنفر شدن...

زمان جنگ ، زمان صلح...

 

 

 


پيام هاي ديگران () | شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥ - باران روشن |لینک به نوشته


 

دیروز....

 

دیروز سرزمین دست تو گرمای دست مرا حس نکرده بود دیروز مقام لاله های سرزمین من برای تو که از ما جدا بودی رنگی جز سیاهی نداشت .

دیروز تو مرا نمی شناختی ,مرا نمی فهمیدی ,مرا نمی دیدی .

دیروز شاید در جواب سلام من تو فقط به من می نگریستی ,لیکن امروز هر دو بیداریم و هر دو هوشیار .امروز دست تو مرا می خواند .

 


پيام هاي ديگران () | شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤ - باران روشن |لینک به نوشته

 

                    رقص بر فراز ويرانه ها

 

   اگر مدت زمان درازی به ان خيره شوی

  او نيز به تو خيره می شود

 

       


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤ - باران روشن |لینک به نوشته

 

آزادى

 

 

كلمه اي كه بارها وبارها شنيدهايم وخواهيم شنيد.

چرا كه باعقل زاده شده است.

به راستي رابطه بين عقل وآزادى چيست واين دو چه بر سر هم مي اورند .

آيا براى تحقق آزادي،عقل مساعدت مي كند يا ممانعت ،

و آيا عقل به آزادىخدمت مى كند يا خيانت .

ما دم ازآزادي ميزنيم ونسبت به آن حساسيت ميورزيم براي اينكه عاقليم .

اگر موجودى از عقل بر خوردار نباشد آزادي وعدم آزادى يكسان است.

همانطور كه براي جانور يكسان است چرا كه از عقل استدلا لى انسان بى بهره و فروتر هستند

وفرشتگان نيز كه اندازه انسان از عقل استدلالى بي بهره اند چرا كه از انسان فراترند.

پس از اين دو طايفه نمي توان از آزادي سخن گفت

چرا كه آزادى و عقل احتياج يكديگرند وانسان نيازمند هر دو


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤ - باران روشن |لینک به نوشته

 

                                              

 

                                                                          باران

 

                  باران مى بارد ومن هواى نوشتن،سرودنو گريسن دارم.

                         لحظات مى روند ومن چشم به راه، دمى بودم ميوه ديررس نامه ام را به تو هديه كنم.

                         شب براي نوشتن و زمزمه كردن خوش است.

                        زمزمه ها دارم، با اين همه شورخواندن مرا به بيراهه مي كشد.

                        غمى نيست، تو صداي مرا در اين بيراهه هم مي شنوى.

                       من از شب كنده شدم و بر بلندى شب ايستادم.

                       گاه فريادزدن است وگاه خاموش شدن است .

                       سيماى تو روبروى من است ومرا اندوه دورىِ تو به در برده است.

                   

0                     اين باغبان خواب زده را ببخش

                         

 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٤ - باران روشن |لینک به نوشته

 

سرزمينم

 

وقتى ازخواب بيدار شدم به تقويم نگاه كردم ،بهمن ماه با سرماى سوزنده خود

چنبره بر زمين زده تا طبيعت را در كام خود بكشد .

اما هنگامى كه پا بيرون از كلبه زندگي ام گذاشته ام احساس كردم بهار شده

شايد تقويم روزگار به جلو پيش رفته ،چرا كه با وجود سرماى سوزنده ، درختان

جوانه زدند ، گل كاغذي حياط مملو از گلهاي بنفش رنگ است ،كه چون ستارگان

در شب ميدرخشد وگل روز حياط پشتى غنچه زده .

دانستم، تقويم تغييرى نكرده ،بلكه اين سرزمينم ،شمال سر سبز است كه

هميشه نشان از زنده شدن بعد از مرگ است

وهيچگاه مردن وپژمردن در اين سرا گام نخواهد نهاد ونفس نخواهد كشيد .

شايد اصالتم در نقطه ديگر از سراى ايران باشد اما من با افتخار مى گويم

من دختر شمالم


پيام هاي ديگران () | شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤ - باران روشن |لینک به نوشته